![]() |
![]() |
|
| ای مرغ دلم از این قفس بیرون شو...لیلات تو را می طلبد مجنون شو |
|
iv af ld 'tj af fi odv fi ildk shn'd
اگه خبر نداشتم كه انهمه دوسم داري ]vh k,fd h,k;i fn,kl tvsjhni f,nl fvha hlaf h'v lv'l vsn pvtd knhvl |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 23:9 به قلم یلدا |
|
|
زمستان کردند بهارمان را و گویند: "گرچه در زمستان بود چون بهار بود آن روز" کیست که بتواند این همه عدم را یکجا جمع کند؟ |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 13:20 به قلم یلدا |
|
|
نیا،به جهنم! مگر دریا مرد از بی بارانی؟ |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 10:51 به قلم یلدا |
|
|
هوا چنان سرد است که سرما را حس نمی کنم و زخم چنان گرم است که درد را... |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 15:8 به قلم یلدا |
|
|
آمدم من ،سر کوچه مان آمدی تو ،سر کوچه تان تو به من خیره ای مثل ماه من به تو خیره چون آفتاب تو نگاهت سلام من نگاهم درود فاصله بین ما همچنان کوچه بود! |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 13:3 به قلم یلدا |
|
|
سارا به کتی گفت کتی به من و من هم به تو میگویم اما تو حواست باشد به صفا نگویی پنهانی چون او رازنگهدار نیست خودت که میدانی!! |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 21:6 به قلم یلدا |
|
|
سنگ صابر من!
دیگر لب به شکوه نمیگشایم گوش های صبور هم دلی دارند بس است نالیدن از دهان همیشه باز من که گودال بینهایت درد است! دیگر هیچ نمیگویم چون تو که همیشه پیشانی ات بر مهر سکوت و لبانت قسم خورده به خاموشی است! |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 19:54 به قلم یلدا |
|
|
گفتی: هر چه میخواهد فک پر کارت بگو گفتم: آی! - ؟! - تو وقت نداری و من قدرت فاش کردن راز را! ولی من همه ی حرفها را گفتم از اولین تا آخرین زحمت پس و پیش آن به دوش تو آی! |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 18:39 به قلم یلدا |
|
|
سمن پویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با این درد اگر در بند درمانند درمان اند... |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 22:2 به قلم یلدا |
|
|
جمعه ها روزنامه منتشر نمی شود ولی چه تیتری میشود آمدنت! |
|
+زخمه ای بر تار جان آمد
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 19:40 به قلم یلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| به یاد استاد |
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت
نه آنچنان که ((کسی می خواست)) که من کسی نداشتم کسم خدا بود ؛کس بی کسان... "دکتر شریعتی" رنجم نه دیگر تنهایی که جداییست و اضطرابم نه زاده ی بی کسی که بی اوئی... دلی که از بی کسی غمگین است هر کس را می تواند تحمل کند هیچکس بد نیست.دلی که در بی اوئی مانده است برق هر نگاهی جانش را می خراشد... دکتر هبوط ص 110 |
| دکتر |
|
در حضور تو... آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|